تبليغاتX
آینه

مردم به این دلیل به خدا اعتقاد دارند که دنیا خیلی پیچیده است و به نظر آنها بعید است که چیزهایی به پیچیدگی سنجاب بالدار یا چشم آدمی یا مغز به طور اتفاقی به وجود آمده باشد. اما باید منطقی بود و اگر مردم منطقی فکر کنند متوجه می شوند که فقط به این دلیل می توانند بگویند خدا هست که این چیزها در جهان اتفاق افتاده است و وجود دارد. در حالی که میلیاردها سیاره وجود دارند که در آنها حیات جریان ندارد اما کسی در آن سیاره ها زندگی نمی کند که مغز داشته باشد و به این موضوع توجه کند. و این درست مثل این است که همه ی آدم های دنیا با سکه، شیر یا خط بیندازند و ممکن است کسی پیدا شود که 5698 بار پشت سر هم شیر بیاورد و با خودش فکر کند که آدمی استثنایی است در صورتی که واقعا این طور نیست چون از طرف دیگر میلیون ها آدم دیگر هستند که 5698 بار شیر نیاورده اند.

 

ماجرای عجیب سگی در شب/ مارک هادون

+ نوشته شده توسط عرفان در جمعه 6 شهریور1388 و ساعت 2:5 |
 

آن روزی متوجه شدم که دوران زیبا و معصوم کودکی را پشت سر گذاشته و وارده دنیای کثیف بزرگترها شدم که به جای دنبال کردن برنامه های کودک برنامه اخبار را دنبال کردم...

+ نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه 13 مرداد1388 و ساعت 9:18 |
 

* پیشنهاد داده ام که در کتاب فرهنگ لغات سیاسی به جای  کلمه ی پوپولیست از واژه ای احمدی نژاد استفاده شود.

پ ن: دولت جمهوری اسلامی مشروعیت خود را مدیون آقای احمدی نژاد است.

+ نوشته شده توسط عرفان در چهارشنبه 27 خرداد1388 و ساعت 9:51 |
 

این روزها نشان سبز به دست دارم.نه برای حمایت از این یا آن نه برای حمایت از چپ یا راست نه برای اصلاحات یا اصولگرایی نه برای خوشامد تو نه اینکه جو مرا گرفته باشد نه برای اینکه ادایه جوجه روشنفکران را دربیاورم
 
نشان سبز من حکایت از اعتراض من است.اعتراض به حکومت،اعتراض به نظام،اعتراض به سیستم،به زمین ،به زمان ،به ( خدا )به زندگی اما نه به تو....
+ نوشته شده توسط عرفان در یکشنبه 17 خرداد1388 و ساعت 10:2 |

آیینه

باران می بارید،بوی رطوبت دیوارها فضای اتاق را پرکرده بود.روی طاقچه خاک گرفته رادیو کهنه ای بود که از آن صدا ی آواز به گوش می رسید.ننه سودابه روی  صندلی ،کناره پنجره نشسته بود.موهای حنائی پریشانش را روی کتف های خمیده اش رها کرده بود .به موهایش شانه میکشید،و از پشت عینک ته استکانیش به برخورد قطره های بارن با نور کم سوی چراغ برق خیابان خیره بود.خیابان خلوت بود.گهگاهی ماشینی با سرعت عبور میکرد و آب چاله های  اسفالت را روی تنه درختان کهنسال میپاشید.

مش رحیم روی تخت خواب دراز کشیده بود .چشم دوخته بود به لامپی که سوسوزنان اتاق را روشن میکرد وهر لحظه احتمال داشت،خاموش شود.

ننه سودابه شانه را گذاشت روی میزی که کنارش بودو اینه دستی کوچکش را از روی میز برداشت ،با کف دست پینه بسته اش گرد و غبار روی آیینه را پاک کرد و به چروکهای دور لبش خیره شد.

مش رحیم همچنان به لامپ چشم دوخته بود ،با یکی از دستهای لاغرش به سختی موهای سفید روی شقیقه اش را مرتب کرد.انگشتهایش حس نداشتند ،انگشتهایی که تارو پود قالی را تنیده بودند.مش رحیم سرفهءخشکی کرد.ننه سودابه بی حوصله آیینه را روی میز گذاشت،وبا گوشه پیراهن گل گلی که بر تن داشت ،شیشه های عینکش را پاک کرد. دوباره عینکش را روی بینیش گذاشت،وبه ساختمانهای سر به فلک کشیده آن طرف خیابان خیره شد .باران به تندی به شیشه های پنجره ساختمانها میکوبید.

ناگهان ماشین عروسی از مقابل پنجره گذشت ،وصدای بوقش در اتاق پیچید،مش رحیم سرفه خشکی کرد وتن رغورش را تکان داد،نیش خندی بر لبهای خشکیده اش نقش بست.ننه سودابه دستهایش را روی پاهای نحیفش گذاشت، وبا غلبه بر درد کمر از روی صندلی برخاست .دست به کمر و لنگان لنگان خودرا به کمد زه واردرفته گوشه اطاق رساند،در کمد را با زحمت باز کرد.صدای غژغژ در کمد باعث شد ،مش رحیم پلک های خسته اش را چند دفعه با عصبانیت به هم فشار دهد .

ننه سودابه ازمیان خرت و پرت های داخل کمد ،آلبوم رنگ پریده ای را برداشت ،وبه سوی تخت خواب رفت .کناره مش رحیم نشست.مش رحیم همچنان به لامپ خیره بود.ننه سودابه آلبوم را باز کرد و به اولین عکس چشم دوخت.در عکس مش رحیم لباس دامادی بر تن داشت وبا دودستش تور تاج عروس ننه سودابه را کنار میزد.هردو میخندیدند.

مش رحیم سرفه کرد .ننه سودابه آلبوم را بست ،وخیلی ارام سررش را روی سینه مش رحیم گذاشت.

مش رحیم زمزمه کرد: (( دوستت دارم ))

ننه سودابه باصدای گرفته گفت:((دوستت دارم ))

ننه سودابه چشم هایش را بست ،وبه خواب عمیقی فرورفت .مش رحیم دیگر سرفه نمی کرد ،وهمچنان به لامپ خیره  بود که هرلحظه احتمال داشت خاموش شود.

 

                                                                                               کورش ساسانیان/ بهار ۱۳۸۸

+ نوشته شده توسط عرفان در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 19:6 |
 

پ ن: همیشه سعی کردم جملات یا شعرهای خوبی که می شنوم یا می خونم را یه جایی برای خودم ثبتش کنم تا بارها و بارها مرورشون کنم. شعری که پایین می خونید هم از اون شعرهای زیبایست که تو وبلاگ یکی از دوستان خوندمش و خواستم لذت خوندن این شعر را با خواننده های این وبلاگ تقسیم کنم.

به رسم ادب: مطلب اصلی را می تونید از وبلاگ رهگذار عشق بخونید.

خدايا كفر نمي گويم..،پريشانم....

چه ميخواهي تو از جانم...؟

مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي.... 

خداوندا اگر روزي ز عرش خود به زير آيي 

لباس فقر پوشي 

 غرورت را براي تكه ناني به زير پاي نا مردان بيندازي 

و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي 

زمين و آسمان را كفر ميگويي..نمي گويي؟؟؟؟؟.... 

 

خداوندا اگر در روز گرما خيز تابستان ، تنت بر ساي ه ي ديوار بگشايي 

لبت بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري  

و قدري آن طرف تر عمارتهاي مرمرين بيني و 

اعصابت براي سكه اي اين سو و آن سو در روان... 

زمين و آسمان را كفر مي گويي...نمي گويي؟؟؟؟ 

خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال ما خبر گردي 

پشيمان مي شوي از قصه ي خلقت ، 

از اين بودن از اين بدعت... 

خداوندا تو مسئولي ... 

خداوندا تو ميداني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا 

چه دشوار است ، چه رنجي ميكشد آن كس كه 

 انسان است و از احساس سرشار است.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عرفان در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 و ساعت 16:22 |
دلم بد برای این فضا تنگ شده....
+ نوشته شده توسط عرفان در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 و ساعت 20:59 |

 وقتي ديدمش شوك بهم وارد شد. 6 سالي مي شد كه نمي ديدمش، آخه اونهم به تبعيت از قانون و سنت همشهري ها بعد از تموم شدن خدمت سربازيش رفت  آن ور آب پي يه لقمه نون،پي بدبختي،پي آينده. البته اينكه من چرا نرفتم براي خودش داستاني داره.

توي فاميل با محمد رابطم از بقيه گرمتر بود،يه جورايي همبازيه دوران كودكيم بود و باهم بزرگ شده بوديم، يه بچه خيلي ساده كه علاقه اي به درس و مشق نداشت، دوم راهنمايي رو سه بار افتاده بود جهان بيني اش هم در حد گذرون زندگي،امروز را فردا كردن و...بود حتي اون زمان دركي از كلمه جهان بيني نداشت. دو هفته پيش برگشت ايران البته اقامت سوئد را گرفته و بعد از عيد برمي گردد. اما اينكه چرا بهم شوك وارد شده و من توي كما به سر مي برم به خاطر تغيير ظاهريش نيست بلكه براي تغيير شخصيتش است. برام باور كردني نيست كه يه انسان به اين اندازه تغيير مثبت داشته باشد. البته من يكي از دوستان خودم را كه در نوجواني بذه كار بود و سر و كارش با كانون را سميل تغيير مي دونستم كه الان خدا را شكر دانشجوي دكتراي ادبيات هست. اما بايد اعتراف كنم كه تغييرات محمد پسر خالم چشمگيرتر از بيژن بوده.

شايد پيش خودتون بگيد كه خوب هر كسي اروپا بره اين تغييرات حاصل مي شه. من در جواب مي گم كه اينطور نيست چون خيلي از هم ولايتي ها و اقوام را ديدم كه بعد از برگشتشون از لحاظ شخصيتي و فكري رشد كه نكردن هيچ بلكه دچار تعارض شخصيتي هم شدن،چون زندگي كردن شخصي كه در يك كشور مذهبي رشد كرده در محيط كمونيست،سكولار و دموكراسي دار مستلزم اين است كه يا سخت به مذهب و رسم و رسومات كشور خود ايمان داشته باشي يا واقعا خودت را بتواني در مورد درستي افكار آنها متفاعد كرده باشي.يعني به قول محد حد وسط اين ماجرا بسيار خطر ناك است. در اينصورت شخص دچار مشكل رواني و احساس مي كند مرتد شده و... و بعد اينكه آنها به دنبال عشق و حال خودشان(اگه عشق و حالي باشه) و يا كار هستند.

 تقريبا با ورود من به دانشگاه محمد هم به اروپا سفر كرد.اين قضيه هم باعث خوشحالي من وهم ناراحتي من شده. ناراحت از اينكه من و امثالهم با اينكه تحصيلات آكادميك داريم و توي جامعه به عنوان قشر با سواد حساب مي شويم،دراي درك روشن از دنياي  اطرافمان نيستيم و ديدگاهمان نسبت به سياست،اقتصاد،تاريخ و حتي دينمان بسيار سطحي است و اين براي من بسيار آزار دهنده ست. اما خوشحالم از اين جهت كه مي بينم يكي از بستگان و دوستان خودم به اندازه 360 درجه تغيير كرده. راستش هميشه الگوي من در زندگي اينچنين اشخاصي هستند كه بر خلاف مسير رودخانه شنا مي كنند و به قدري شخصيت خودشان را پرورش مي دهند كه آدمها همگي دوست دارند با اينگونه افراد معاشرت و نشست و برخاست داشته باشند، و هيچ لذتي براي من بيشتر از اين نيست كه هم صحبت اشخاص باسواد و با درك بالا شوم.اين افراد هميشه با خودشان هر جا كه مي روند عشق، صفا و گرمي مي برند و در همه حال مشغول انگيزه دادن به اطرافيان خود هستند و بارزترين مشخصه آنها احترام به ديگاه ها ، عقايد ،ارزشها و مذهب همه انسانهاست.

واقعا براي بيژن و محمد خوشحالم. اميدوارم به همين منوال ادامه دهند كه مطمئنم همينطور هم هست و مطمئن باشند من هم راه آنها را خواهم پيمود...

+ نوشته شده توسط عرفان در جمعه 9 اسفند1387 و ساعت 18:15 |
*برداشت آزاد

 (تاريخ مشتمل است بر يك سلسله شيادي،كه توده هاي مردم را ابتدا به دام مي كشند و با وعده نا كجاآباد به عصيان وادارشان مي كنند و پس از آن كه توده ها وظيفه خويش را انجام دادند،از نو بازبند اربابان جديد مي شوند)

جورج اورول

+ نوشته شده توسط عرفان در پنجشنبه 1 اسفند1387 و ساعت 0:44 |
فرض کنیم که انتخابات برگزار شود و ما به یکی از نامزدهای احتمالی رای بدهیم و همان ‏نامزد مورد نظر ما رئیس جمهور شود. دو سال از انتخابات گذشته است. در هر حالت چه می ‏گوئیم؟ به خودمان چه می گوئیم؟ به همسرمان چه می گوئیم؟ به فرزندمان چه می گوئیم؟ به ‏مغازه دار سر کوچه چه می گوئیم؟ به برادرمان که در لندن ساکن است چه می گوئیم؟ به ‏حکومت چه می گوئیم؟ چه ضرب المثلی را زیاد تکرار می کنیم؟ ‏اگر به محمود احمدی نژاد رای بدهیم‏
به خودمان می گوئیم: دوباره عجب غلطی کردم!‏
به همسرمان می گوئیم: عزیزم! می ری بیرون مواظب تانک ها باش!‏
به فرزندمان می گوئیم: نه پسرم، آمریکایی ها همه شون خوب نیستن!‏
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: تو همین یه هفته دوبرابر شد؟
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: تو نیا، من می آم.‏
به حکومت می گوئیم: این دروغ گوها!‏
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: سوراخ موش، یکی یه میلیون.‏ اگر به مهدی کروبی رای بدهیم‏
به خودمان می گوئیم: وای! مردم از خنده!‏
به همسرمان می گوئیم: من نمی آم مهمونی، امشب میتی مصاحبه داره.‏
به فرزندمان می گوئیم: نه پسرم، همه رئیس جمهورها قاطی نیستن.‏
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: بخدا ما جزو پنجاه هزارتومنی ها نیستیم.‏
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: تا روزی که تو بیای معلوم نیست چی بشه.‏
به حکومت می گوئیم: این دیوونه ها!‏
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: حرف پیشکی، مایه شیشکی! ‏

اگر به علی لاریجانی رای بدهیم‏
به خودمان می گوئیم: دیدی خوش خیال؟
به همسرمان می گوئیم: می شه اون تلویزیون رو خفه اش کنی؟!‏
به فرزندمان می گوئیم: پسرم، من چه می دونم استیذان استشفاء یعنی چی؟ ‏
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: یعنی هیچ رقم بستنی ایرانی نداری؟
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: نه بابا، بیخودی نگران نباش، همه اش شعاره.‏
به حکومت می گوئیم: این حقه بازها!‏
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: چشم داره نخودچی، ابرو نداره هیچی!‏

اگر به سید محمد خاتمی رای بدهیم‏
به خودمان می گوئیم: خوبه یه بار عقل کردیم
به همسرمان می گوئیم: قاضی گفته یه ماه دیگه آزاد می شی
به فرزندمان می گوئیم: بابا، درس هاتو بخون تا منم آزاد بشم زود بیام خونه
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: لطفا سه تا روزنامه هم حساب کن! ‏
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: من که نمی آم، تو بیا!‏
به حکومت می گوئیم: این بی عرضه ها!‏
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: پیش رو خاله، پشت سر چاله

اگر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور بشود‏
به خودمان می گوئیم: برم؟ نرم؟ بکنم؟ نکنم؟
به همسرمان می گوئیم: پاشو بریم خونه مامانت اینا منتظرن
به فرزندمان می گوئیم: بیا پسر! تلفن باهات کار داره، فکر کنم سمیه است.‏
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: تشریف برده بودین دبی؟
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: بیا، ولی خونه تو نفروش
به حکومت می گوئیم؟ این مارمولک ها!‏
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: دست ما کوتاه و خرما بر نخیل‏ اگر باقر قالیباف رئیس جمهور شود؟‏
به خودمان می گوئیم: بازهم جای شکرش باقیه
به همسرمان می گوئیم: سر راه از داروخونه یه بطر الکل طبی هم بگیر
به فرزندمان می گوئیم: مگه ما درس خوندیم کجا رو گرفتیم؟
به مغازه دار سر کوچه می گوئیم: بذار تو نایلون مشکی می برم.‏
به برادرمان که در لندن ساکن است می گوئیم: بیا یه تفریحی بکن، حالت خوب شه.‏
به حکومت می گوئیم: ای شارلاتان ها!‏
این ضرب المثل را زیاد تکرار می کنیم: خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو نتیجه گیری اخلاقی: همیشه یک چیزی کم است.‏
نتیجه گیری انتخاباتی: حق انتخاب با ماست البته بعد از شورای نگهبان. بابا اقلا یکی از ‏خوب هاشو انتخاب کنین بابا.

  طنز از ابراهیم نبوی

+ نوشته شده توسط عرفان در یکشنبه 27 بهمن1387 و ساعت 10:21 |