تبليغاتX
آینه

خيلي كثيفي،توف به ذاتت بياد،مادر...استغفرالله، حيف چند تا آدم با شخصيت به اين وبلاگ سر مي زنن و به احترام اونا نبايد هر چيزي به زبونم بياد.

مثل مورچه اي كه كف دست يه آدم الافي كه تو صندلي پارك نشسته و بزرگترين تفريحش پك عميق زدن به سيگارِ،به بازي گرفته شده،با من بازي مي كني.

اين درگيري اصلا منصفانه نيس.كاش زورم بهت مي رسيد،اونوقت مي دونستم باهات چي كار كنم،بلايي سرت مي آوردم كه ديگه هيچ وقت هوس نكني منو بازي بدي.

راستش رو بخواهي تو اين چهار سال دانشگاه خيلي ها رو ديدم كه به بازي گرفتي،مخصوصا بيشتر جنايت هات رو توي سلف ديدم . يه گوشه  آروم مي شستم بدون اينكه چلب توچه كنم تا متوجه نشي و زير چشمي مي پاييدمت كه چطور يا دوستام و بقيه دانشجوها بازي كثيفت رو شروع مي كردي. بيشتر اون بنده خداها نمي دونستن كه با تو طرفن. اون لحظه دوست داشتم پاورچين پاورچين از پشت بهت نزديك شم و دستم رو بزارم رو شونت و وقتي برگشتي محكم بكوبونم تو دهنت تا دندونات بريزِ تو حلقت و راه نفسِت بسته شه و جونت بالا بياد. ولي حيف كه تو نامرئي هستي و قوي.

انقدر زرنگي و فراست داري كه هر چيزي كه ازش متنفر هستيم رو آروم مي كني تو پاچمون تا اونُ به عنوان يه همراه بپذيريم يا شايد هم تحملش كنيم. مثال بزنم؟ سالخوردگي شايد هم ازدواج و ...

بايد اعبراف كنم بد جوري ازت مي ترسم،آره همينو مي خواستي بشنوي؟ من ترسوام،من ترسوام، هميشه از اين ترس داشتم كه بخام واردت بشم،انقدر كه از تو مي ترسم از جن نمي ترسم.

الان هم خودم رو بصورت شناور تو دستات رها كردم تا هرطرف مي خواهي منو ببري.

اما بترس از اون روزي كه در برابرت طغيان كنم.

+ نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 21:47 |

 

پیش نوشت: خوندن دوبارش خالی از لطف نیست

آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خونآشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام!
آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟...
آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتری : هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟

+ نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه 14 آبان1387 و ساعت 20:52 |

ایستادم یه گوشه مثل همیشه ... نظاره میکنم بازی شما آدمک ها را !!!

خسته نمی شوید از این تکرار بی حاصل ؟ یکی میمیرد آن گوشه ... یکی عاشق میشود .. دیگری رنگ

می بازد ...کسی فریاد خوشحالی سر میدهد ... دیگری هوا را میبلعد و کلمه غذا را هجی میکند ...

کسی از تنهایی می نالد ...کسی غرق کتابی است که فریاد میزند من میدانم !! گاه گاهی من را به

بازیتان دعوت میکنید ... و وقتی نمی آیم ... چنان حلم میکنید که غرق میشوم ... فریبتان را میخورم و

بازی میکنم ... و بعد که به وجودتان عادت کردم ... می روید ! در پی بازی دیگر ... و باز من بر میگردم سر جای همیشگی ... پشت شالوده های ذهن... من خسته شدم ... استعفای مرا از این بازی پوچتان

پذیرا باشید !!!

پ.ن: در یکی از پیج های ۳۶۰ به این مطلب برخورد کردم. احساس کردم حال و هوای این روزای من را بازگو می کند برای همین تو وبلاگ خودم هم آوردم. (حوصله لینک دادن هم ندارم)

+ نوشته شده توسط عرفان در پنجشنبه 9 آبان1387 و ساعت 14:24 |
و امروز برای روز سوم بعد از یک سفر ناخواسته به شمال، پاک هستم(شما فکر کنید نجس)

پاک تر از اونی که فکر کنید.

و در همین حال به شما فکر می کنم.

+ نوشته شده توسط عرفان در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت 21:7 |
 

دو سالی می شد که هر وقت چشمم بهش می افتاد عذاب وجدان می گرفتم.هم دوستش داشتم هم اینکه وقتی نداشتم برایش بطور مستمر خرج کنم.برای همین تکلیفش را مشخص کردم.چند روز پیش بالاخره در دانشکده به آخر رساندمش،همانجا هم سریع برایش شوهر پیدا شد و من هم شوهرش دادم.

راستش را بخواهید خیلی کم پیش می آید کتابهای حجیم آن هم از نوع رمانهای عاشقانه را بخوانم. یکی به دلیل بالا و دیگر اینکه بیشتر ترجیح می دهم کتابهایی برای خواندن انتخاب کنم که چیزی یادم بدهد.رمان "دنیای سوفی" از آن دسته کتابهایی است که تا دلتان بخواهد هم مطلب می آموزد هم حس قشنگ همراهی یک رمان را القا می کند. لازم به ذکر است که این رمان در ارتباط با تاریخچه ی فلسفه می باشد،برای همین تا آنرا به پایان برسانم پوست از کله ام کنده شد.تازه آنهم با 30% هضم مطالب.خدا می داند برای 70% ما بقی کی باید اقدام کنم؟

الان هم "روز اول قبر" صادق چوبک را در دست گرفته ام.داستانکهایش حرف ندارد،کاملا می توانید با شخصیت های خلق شده اش همذات پنداری کنید.کافی است کتابش را بخوانید تا متوجه تفاوت نویسنده های جوانی که می خواهند ادای نویسنده های نامی را در بیاورند و در داستانهایشان از ابهاماتی استفاده می کنند که نه خودشان متوجه می شود نه مخاطب،را با نویسنده های اسمی بشوید.

از من به شما:وقتتان را برای هر کتابی نذارید.
+ نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه 30 مهر1387 و ساعت 19:52 |
ماه مهر یا مهر ماه شروع شده. این ماه برای دانش آموزان به خصوص دانشجویان حال و هوای دیگری دارد. دوستانی که به مدت سه ماه از آنها بی خبر بودید،میز و صندلی ها،جا استادی، حراست و ... دیدن هر کدام خاطراتی را در ذهن تازه می کند. از آنجایی که این حقیر علاقه ی زیادی به دوستان داشته و نخواسته رفیق نیمه راه به حساب آمده و محیط علمی را بسی بیش دوست دارم گفتم این ترم هم در دانشگاه بمانم(فکر دیگری هم نکنید) .البته هیچ تضمینی هم نمی دهم که ترم آخر باشم!

باید بگم 4 سال دانشگاه من یک طرف و این تر طرف دیگر. از همان اول ترم مسائلی پیش آمد که حداقل این ترم را برای من خاص کرد. یکی وضع خیابان شریعتی است که سر ظفر مترو ریزش کرده بود. این قضیه بر می گردد به 3 ماه پیش ،آن زمان مسولان محترم قول داده بودند تا اول مهر ماه کار تعمیر را تمام کنند تا مردم آلاخون بالاخون نشوند. فکر می کنم هنوز اول مهر نیامده باشد. دیگر اینکه خبری که چند وقت پیش از یک منبع غیر رسمی مبنی بر التقاط دانشجویان مدیریت و حسابداری داده بودم درست از آب در آمد.با این توصیف که دانشجویان بین 3 دانشکده گرگم به هوا بازی می کنند. کسانی که مثل بنده تربیت بدنی هم دارند بین 4 دانشکده تهران گردی می کنند.البته همین موضوع باعث شده خیلی از چهره های قدیمی و جدید را ببینم.بارها پیش آمده که شخصی با من گرم احوال پرسی کرده و من سلامی از روی تعجب بدهم که این مرا از کجا می شناسد؟ و بعد دوزاریم بیافتد که ای دل غافل این یکی از دانشجویان حسابدار و اقتصاد بود که در حادثه 2 سال پیش ما را از هم جدا کردند. مورد مهم دیگر تغییر ریاست دانشکده است، بله درست شنیدید دکتر دهقان (حیف دکتر) که مدیر پژوهشی دانشکده بود به ریاست دانشکده منصوب شده و گویا آقای چراغعلی (ریاست قبلی) معاون دانشگاه تهران جنوب شده است. در این 4 سال اخیر 4 بار ریاست دانشکده تغییر کرده آنهم در دانشکده "مدیریت" توجه داریدکه؟ فقط نمونه ایی از بر خورد ریاست جدید در زمانی که مدیر پژوهشی بود را نسبت به مسائل علمی خدمتتان عرض می کنم ما بقی قضاوت باشما. ایشان در جواب پی گیری اعضای انجمن علمی مدیریت دولتی جهت برگزار کردن سمینار این گونه پاسخ دادند : مگه بیکارید؟! برید دنبال درسِ تون.

راستی یه کار قشنگ تو دانشکده که امسال انجام شد تعویض صندلی هاست. دیگر از آن سرو صدای مشمعز کننده از جابه جایی صندلی ها خبری نیست.

گویا این ترم برای من آبستن حوادث زیادی است!

مشتاقانه منتظرم.

+ نوشته شده توسط عرفان در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 9:37 |
 

از سال 57 به بعد تا به اکنون یک چیز در زندگی مردم نقش اساسی داشته و مردم همه روزه با آن سرو کار دارند. نه اینکه در نظام قبلی وجود نداشته باشد،بلکه به این پررنگی نبوده.

مردم بعد از انقلاب برای من با صف های طولانی تداعی می شوند. هر جا که صفی می بینم به یاد ایران از نوع جمهوری اسلامی اش می افتم. فقط کافی است نگاهی به زندگی روز مره خود بیاندازید تا متوجه شوید که چقدر از عمرتان در این صفها می گذرد. برای گرفتن قند و شکرو...کپنی/ برای اینکه از گرسنگی نمی ری باید نان بخوری ،نان می خواهی؟ باید صف بایستی/ می خواهی سر کار یا دانشگاه بروی؟ خُوب اینهم مستلزم گذراندن مقداری از وقت بی ارزشتان در صف اتوبوس یا قطار می باشد،تازه همراه با له شدن و در آمدن پدر/ بیمارستان دولتی می روی؟ خُوب باید صف کمرشکنش را تحمل کنی، خُوب آدم سالم هم در این صف ها بایستد نسخه اش پیچیده است چه برسد به آن مریض مادر مرده/ از آسانسور یک مکان عمومی می خواهی استفاده کنی؟ شرمنده، آنهم بها دارد، بهایش وقت بی ارزشت است/ برای تفریح به همراه خانواده شهربازی می روی؟ حال می دهد دسته جمعی با خانواده در صف بایستی تا برای یک بازی نوبت به شما برسد/ اخیرأ مدلهای جدیدی نیز به بازار آمده که مورد توجه علاقمندان به صف نیز قرار گرفته مثلأ در تعطیلات یکی دو روزه ی آخر هفته اگر قصد سفر به شمال کشور را داشته باشید باید از جاده کرج تا شمال کشور را با ماشین در صف بمانید/ یا اینکه برای گذر از پل عابر پیاده ی اتوبان حقانی باید صف ایستاده تا پخته شود خامی/ این آخری از همه مهیج تراست و می توان به ضرس قاطع گفت که نمونه خارجی اش وجود ندارد و آن صف دستشوئی های عمومی در تفرجگاه هاست که مردم در حین ایستادن بندری هم می رقصند.

به هر حال فکر می کنم تمام این کارها بی هدف و برنامه نیست. به ذنِ این حقیر تمام این مشکلات طراحی شده تا به ما نسل جدید بفهمانند که انقلاب به همین راحتی ها به دست نیامده و خدای نکرده یک وقت نباشد که ما در ناز و نعمت و راحتی به سر بریم و اهداف بلند انقلاب را به دست فراموشی بسپاریم وگرنه مگر می شود که مسئولان حکومت ما که همگی خدا را شکرمتدین هستند بخواهند وقت مردم را حدر دهند؟ آنهم در دینی که آنقدر به از دست ندادن زمان تاکید شده است.

از همین جا به نمایندگی جوانان ایران از تمام مسئولین محترم حکومت که زمان و وقت مردم پشمشان هم نیست،تشکر می کنم. هر که،که نداند ما که می دانیم تمام اینها تمحیداتی است که در جهت آشتی دادن و اُنس گرفتن آدمهایی است که در دنیای مکانیکی زندگی می کنند. مسئولان ما هشدار دانشمندان را در ارتباط با خطرات تکنولوژی بر روابط انسانی را به خوبی شنیدند و این صف ها را بوجود آوردند.

خوشحالم که در مترو می توانم صدها نفر را بقل کنم، بوی بدن من بوی بدن آنها شود و بوی بدن آنها بوی بدن من شود، خوشحالم که  رو در روی صورت یک انسان دیگر چشم در چشمش می ایستم و از بوی دهانش می توانم رو پیراهن تمیز کنار دستی تگری بزنم.خوشحالم.

پ.ن.نامربوط: دوست محترم اقتضا را در ارتباط با همچین مسئله ی مهمی نمی توانم بپذیرم. 

+ نوشته شده توسط عرفان در یکشنبه 21 مهر1387 و ساعت 0:4 |
باور دارم بعضی از مردان دارای آن چنان قوه‌ی جنسی هستند که نمی‌توانند تنها با یک همسر زندگی کنند.

علاوه بر این بعضی از مشاغل جهانی هم به صورتی شکل گرفته‌اند که باعث می‌شود به طور مرتب شخص در سفر باشد.

بنابراین روشن است که این مرد در این سفرها با چند زن ارتباط عاطفی برقرار می‌کند به همین دلیل می‌گویم که جامعه باید فکری به حال این مسأله بکند.

من بحثی در مورد این مسأله که مردان می‌توانند چند همسر بگیرند، ندارم و فکر می‌کنم بخشی از قانون باید برای این مسأله باز باشد.

البته معتقدم که مرد باید با اصولی ثابت کند که به راستی نیازمند بیش از یک زن است.

هم‌چنین می‌دانیم که عده‌ای از زنان هم هستند که به بیش از یک همسر احتیاج دارند.

این یک واقعیت است و هر کس نمی‌خواهد این واقعیت را بپذیرد، می‌تواند برود خودش را دار بزند!

ولی واقعیت این است که بعضی از زنان ما همانند تعدادی از مردان دارای قوه‌ی جنسی خارق‌العاده‌ای هستند و نیازمند این هستند که بیش از یک همسر داشته باشند.

یک نمونه از این زنان را می‌شناسم و چون می‌شناسم، می‌گویم که این موضوع یک واقعیت است.

این خانم همیشه با مردانی جوان‌تر از خودش ازدواج می‌کرد. چون نیاز بدنی او به قدری شدید بود که باید به طور مرتب خود را ارضاء می‌کرد.

جالب است که وقتی شوهرش به سفر رفته بود به این زن حالتی نزدیک به جنون دست داده بود.

بحث من با قانون‌گذار این است که در مورد این دسته از زنان چه راهکاری دارند؟ خیلی بی‌رحمانه است که به مردان اجازه‌ی چندهمسری داده می‌شود؛ اما اگر زنی به همسرش خیانت کند، سنگسار می‌شود.

قضیه خیلی مضحکی است که باید به آن خندید یا گریست. این چه قانون عجیبی است. باز هم باید پرسید که قانون‌گذار برای زنانی که نیاز به بیشتر از یک مرد دارند، چه فکری می‌کند؟

البته می‌دانیم که فحشا قدیمی‌ترین شغل جهان است و خوشبختانه یا متأسفانه و یا بدبختانه همیشه در تاریخ بشری هم وجود خواهد داشت.

اگر فاحشه را از حشر ساقط نکنیم و به آن نظر زشتی نداشته باشیم، می‌توان گفت‌ زنی است که بدن‌اش به بیشتر از یک شوهر احتیاج دارد.

ولی فحشا را قدغن می‌کنند و دیدیم که فاحشه‌ها را در اول انقلاب سوزاندند.

حالا بحث این است که قانون‌گذار می‌خواهد به مرد اجازه‌ی چندهمسری بدهد که من به عنوان یک زن در این مورد حرفی ندارم.

چون می‌دانم که بعضی از مردان به بیشتر از یک زن نیاز دارند؛ ولی قانون‌گذار باید و حتماً به این مسأله توجه کند که بعضی از زنان هم به بیشتر از یک شوهر احتیاج دارند و باید تکلیف این زن‌ها هم روشن شود.

ضمن این‌که باید گفت با استفاده از علم جدید به راحتی می‌توانند پدر کودک را بشناسند؛ چون در گذشته می‌گفتند که پدر بچه شناخته نمی‌شد، بنابراین زن فقط باید با یک مرد زندگی کند. اما امروز به راحتی و با آزمایش DNA می‌توانند این مسأله را حل کنند.

                                                                       رادیو زمانه

+ نوشته شده توسط عرفان در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت 13:24 |

سلام دوستان

فقط اومدم تو این پست فرارسیدن فصل پاییز را به همه خوره های پاییز مثل خودم تبریک بگم.

آخه من تو این فصل تو ایستگاه زمین پیاده شدم

*امیدوارم به قول اون اس ام اس با افتادن هر برگ درخت یه غم از دلاتون کم بشه (پاییزتان مبارک)

** کسانی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند‌ نمی فهمند پاییز همان بهار است که عاشق شده است.

+ نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه 2 مهر1387 و ساعت 2:30 |
 

زندگی انسان بدون عشق

                          مانند فیلم سیاه سفید بی روح است.

در هر لحظه خواستار دیدن فیلم رنگی باشید

                  فقط مراقب باشید رنگ زیادی شما را کور نکند.

                                                                     

                                                                           عرفان

 پ .ن: به قول دوستمان عاشق عاشق شدنم

+ نوشته شده توسط عرفان در سه شنبه 26 شهریور1387 و ساعت 12:7 |