پایان...
از آن روزی که رفتی روی برگه های دفترم روزانه خط کشیدم تا بدانم چقدر از من فاصله گرفتی. امروز که خط مربوطه را می کشیدم فاصله ات را اندازه گرفتم. ۱۱ روز، بله به اندازه ی ۱۱ روز از من دور شده ای و گویا هر چه می گذرد به سرعتت اضافه می شود. درست به مانند میزبانی که میهمان خود را بدرقه می کند و به "رسم" پشتش آب می ریزد، ایستاده ام، ثابت، و نظاره گر دور شدنت. با این تفاوت که تو میهمان نبودی بلکه "عشق" من ، نه بهتر بگویم زندگی من شاید هم... اصلن این ادبیات فارسی لغتی ندارد که بتوانم توسط آن منظورم را برسانم. گویا تو میزبان بودی. و من در حین این ایستادن تمام وجودم به مانند آدم برفی آب می شود. چیزی نمانده که دیگر به چشم نیایم و اگر این روزها خبر بدی از من شنیدی تعجب نکن.
یادش بخیر! انگار همین دیروز بود که دیدمت، استنشاقت کردم، بویدمت، در آغوش گرفتمت و اجازه دادم به بطون مغزم رسوخ کنی و نوستا لوژیِ کودکیم را زنده کنی. می دانستم قرار است که مرا ترک کنی به همین دلیل زمانی که پیشم بودی نتوانستم به قدر کافی از کنار تو بودن لذت ببرم چون در پس زمینه ذهنی ترس از جدا شدن داشتم. و این باعث شد که از همان لحضاتی که در کنار من بودی نتوانم کامل استفاده کنم.
کاش می شد برگردی. چطور دلت آمد تنهایم بگذاری، شاید به خاطر اینکه مطمئن بودی بعدی جایت خواهد آمد. اما مگر نمی دانستی تحمل آن سه یه دیگر برایم حکم زندان انفرادی را دارد؟ به خصوص دو تای آخر. چطور بگویم از آنها متنفرم. من که بارها این حرفها را در پارک ملت، کنار برگهای طلایی و درخشان درختان به تو گفته ام. نمی خواهی مرا درک کنی؟ نمی خواهی مرا متوجه بشوی؟ دیگر به چه زبان بگویم. تنهایم گذاشتی و من اکنون در دل جمعیت و شلوغی "تنهایم". اینها هیچ کدام حرف مرا متوجه نمی شوند. دنیای من با اینها خاکستریست، مثل فیلمهای سیاه و سفید. فقط تو بودی که حرف مرا می فهمیدی و جنس افکارت مشابه من بود. فقط از دریچه چشمان تو این دنیا را رنگی می دیدم. حالا حسابش را کن با رفتنت چه چیزهایی را از من دریغ داشته ایی. اصلن خودت را بگذار جای من، آنوقت این دنیا ارزش توقف داشت؟ البته می دانم ناگزیر از این سفر بودی و قوانین خشک و حال بهم زن این دنیا تو را مثتثنی نکرده اما به من حق بده که مثل بچه ها گریه کنم و بهانه تراشی.
اگر خبر زنده بودنم به گوشت رسید شک نکن که به دلیل دیدار مجدد تو بوده .
(نامه ای به پاییز)
وقتی از کنار دیوار یا در دانشگاهی می گذشتم، آهی از دل می کشیدم.
بالاخره کی می شه از این موانع گذر کنم و وارد بهشت ساختگی خودم بشوم؟
تا قبل از اینکه در کنکور قبول بشوم و اسم دانشجو را یدک بکشم طرز تلقی خاصی از این محیط فرهنگی داشتم. هیچ وفت فکر نمی کردم که انقدر تفاوت بین واقعیت و ساخته های ذهن من وجود داشته باشد.
و اما چیزی که در ذهن من بود...
وقتتی نزدیک ساختمان و درب ورودی می شوی عده ای از دانشجوهای دختر و پسر را می بینی که از هم کتاب قرض گرفتن و برای آخر هففته یه قرار فرهنگی میذارن. کمی آن ورتر دکه روزنامه فروشی دیده می شود که دانشجوهای دانشگاه مشغول جویدن روزنامه و مجلات اقتصادی و سیاسیش هستند تا برای کل انداختن با استاد چیزی در چنته داشته باشند.از درب دانشگاه که وارد می شوی در محوطه، دانشجوهای دختر و پسر را بصورت کلونیهایی می بینی که سخت مشغول فک زدن هستند، البته نه از توع خاله زنکیش. این جماعت در دسته های مختلف در حال بحث های فرهنگی و علمی هستند. یک گروه در مورد شخصیت صادق هدایت بحث می کند گویا به دنبال چرایی خود کشی هدایت هستند. کمی آن ورتر نزدیک ورودی سلف عده ای تو سر و کله ی هم می زنند و از کاندیدای مورد علاقه ریاست جمهوری خودشان دفاع می کنند؛ چه با شور و حرارت! غالبا هم بودن دخیل کردن احساساتشان. انگار کسی نمی تواند سر این دانشجوها کلاه بگذارد.
به سمت درب ساختمان دانشکده الهیات و فلسفه نزدیک می شوی. توی راهرو ساختمان از پشت پنجره ها می شود داخل کلاس ها را دید. یکی از اساتید آنتراک داده و مشغول روشن کردن پیپ است. بعضی از دانشجوها هم با یکدیگر صحبت می کنند و بعضی شان نیز کنار پنجره سیگار روشن کرده تا به سلولهای خاکستری مغزشان اکسیژن برسانند. توی کلاس بقلی گویا استاد با یکی از دانشجوها بحث وجود و عدم وجود خدا را می کند، انگار نمی تواند با جوابهای کهنه خود ذهن سرکش و یاغی دانشجو را سر جایش بنشاند انگار این دانشجو نسبت به همه چیز شوریده انگار که دنیا را از طریق استفراغ بالا می آورد.
همه چیز مرتب سر جای خودش قرار گرفته. مدیران گروه مشغول پاسخگویی به دانشجویان، کارشناسان مشغول انجام وظیفه خود، درب اتاق ریاست دانشکده هم باز ... انگار کسی با ایشان کاری ندارد و ایشان هم کاری به کار کسی. خلاصه اینکه اگر زمان را گم کرده باشید فکر می کنید که وارد یونان قبل از میلاد شده اید و مردم شما را به آکروپلیس می خوانند تا با شما به مناظره بپردازند.
بله ، این بود ساخته های ذهن من. و اما اینکه واقعیت چه بود نیازی به گفتنش نیست چون اکثرن این واقعیت را تجربه کرده اید. من با این ذهنیت وارد دانشگاه شدم و چیزی را دیدم که شما دیدید. البته نا امید نشدم و از همان ابتدا به دنبال کسانی بودم که سرشان برای بحث علمی و کار گروهی و تبادل کتاب درد می کرد. توی این مدت وارد گروهای متعدد شدم، اما متاسفانه هیچکدام همانی نبودند که به دنبالش بودم.
ترم های آخر دانشگاه بود که با کورش در دانشگاه آشنا شدم. چند وقتی از آشناییمان می گذشت که متوجه شدیم در این زمینه مشترکاتی داریم. به من پیشنهاد کرد که در جلساتشان که در پارک لاله برگزار می شد شرکت کنم. وقتی وارد جمع شدم کوروش امیر و ناصر را معرفی کرد. امیر هم دانشجوی دانشکده خودمان بود اما نمی دانم چرا تا آن لحظه ندیده بودمش و ناصر هم که دوست کوروش بود گویا در جلسات شعر خوانی یا اینکه تئاتر با هم آشنا شده بودند. روزهای پنج شنبه و جمعه دور هم گرد می آمدیم و با هم کتاب می خواندیم و بحث می کردیم. خلاصه اینکه از آن روز 2 سال می گذرد و این جمع حتی در بدترین شرایط آب و هوایی هم جلسات خود را کنسل نکرده. حال حساب آنرا بکنید کهه چقدر این گفتمان شیرین و خواستنی است. رک بگویم این گروه از معدود گوره هایی است که بحث خاله زنکی و غیبت اصلن ندارد(حالت غایی تفکر من از یک گروه).
همه اینها را گفتم که به کجا برسم؟! اول اینکه آن فضای مطلوب ساختگی خود را از دانشگاه حال بیرون از آن یافته ام. دوم اینکه از وجود این دوستان(گروه) ابراز خوشحالی کرده باشم(البته بعضی ها معتقدند که این جمع بسیار خطرناک است که توضیح چرایی آن در این مجال نمی گنجد) سوم اینکه به شما پیشنهاد می کنم اگر دچار سرطان روزمرگی شده اید به دنبال همچنین دوستانی(گروه) بگردید و چهارم اینکه بعد از این پست هایی را با عنوان "پارک نوشت" خواهم نوشت که مربوط به این گروه و اتفاقاتی که در آن می افتد، می شود تا ما جرا برای مخاطب گنگ نباشد.
به امید اینکه هر کس مدینه فاضله ی خود را باز جوید...
وز تار وجود عمر ما پودی کو؟
در چنبر چرخ جان چندین پاکان
می سوزد و خاک می شود دودی کو؟
خیام
ژان پل سارتر
مردم به این دلیل به خدا اعتقاد دارند که دنیا خیلی پیچیده است و به نظر آنها بعید است که چیزهایی به پیچیدگی سنجاب بالدار یا چشم آدمی یا مغز به طور اتفاقی به وجود آمده باشد. اما باید منطقی بود و اگر مردم منطقی فکر کنند متوجه می شوند که فقط به این دلیل می توانند بگویند خدا هست که این چیزها در جهان اتفاق افتاده است و وجود دارد. در حالی که میلیاردها سیاره وجود دارند که در آنها حیات جریان ندارد اما کسی در آن سیاره ها زندگی نمی کند که مغز داشته باشد و به این موضوع توجه کند. و این درست مثل این است که همه ی آدم های دنیا با سکه، شیر یا خط بیندازند و ممکن است کسی پیدا شود که 5698 بار پشت سر هم شیر بیاورد و با خودش فکر کند که آدمی استثنایی است در صورتی که واقعا این طور نیست چون از طرف دیگر میلیون ها آدم دیگر هستند که 5698 بار شیر نیاورده اند.
ماجرای عجیب سگی در شب/ مارک هادون
آن روزی متوجه شدم که دوران زیبا و معصوم کودکی را پشت سر گذاشته و وارده دنیای کثیف بزرگترها شدم که به جای دنبال کردن برنامه های کودک برنامه اخبار را دنبال کردم...
* پیشنهاد داده ام که در کتاب فرهنگ لغات سیاسی به جای کلمه ی پوپولیست از واژه ای احمدی نژاد استفاده شود.
پ ن: دولت جمهوری اسلامی مشروعیت خود را مدیون آقای احمدی نژاد است.
آیینه
باران می بارید،بوی رطوبت دیوارها فضای اتاق را پرکرده بود.روی طاقچه خاک گرفته رادیو کهنه ای بود که از آن صدا ی آواز به گوش می رسید.ننه سودابه روی صندلی ،کناره پنجره نشسته بود.موهای حنائی پریشانش را روی کتف های خمیده اش رها کرده بود .به موهایش شانه میکشید،و از پشت عینک ته استکانیش به برخورد قطره های بارن با نور کم سوی چراغ برق خیابان خیره بود.خیابان خلوت بود.گهگاهی ماشینی با سرعت عبور میکرد و آب چاله های اسفالت را روی تنه درختان کهنسال میپاشید.
مش رحیم روی تخت خواب دراز کشیده بود .چشم دوخته بود به لامپی که سوسوزنان اتاق را روشن میکرد وهر لحظه احتمال داشت،خاموش شود.
ننه سودابه شانه را گذاشت روی میزی که کنارش بودو اینه دستی کوچکش را از روی میز برداشت ،با کف دست پینه بسته اش گرد و غبار روی آیینه را پاک کرد و به چروکهای دور لبش خیره شد.
مش رحیم همچنان به لامپ چشم دوخته بود ،با یکی از دستهای لاغرش به سختی موهای سفید روی شقیقه اش را مرتب کرد.انگشتهایش حس نداشتند ،انگشتهایی که تارو پود قالی را تنیده بودند.مش رحیم سرفهءخشکی کرد.ننه سودابه بی حوصله آیینه را روی میز گذاشت،وبا گوشه پیراهن گل گلی که بر تن داشت ،شیشه های عینکش را پاک کرد. دوباره عینکش را روی بینیش گذاشت،وبه ساختمانهای سر به فلک کشیده آن طرف خیابان خیره شد .باران به تندی به شیشه های پنجره ساختمانها میکوبید.
ناگهان ماشین عروسی از مقابل پنجره گذشت ،وصدای بوقش در اتاق پیچید،مش رحیم سرفه خشکی کرد وتن رغورش را تکان داد،نیش خندی بر لبهای خشکیده اش نقش بست.ننه سودابه دستهایش را روی پاهای نحیفش گذاشت، وبا غلبه بر درد کمر از روی صندلی برخاست .دست به کمر و لنگان لنگان خودرا به کمد زه واردرفته گوشه اطاق رساند،در کمد را با زحمت باز کرد.صدای غژغژ در کمد باعث شد ،مش رحیم پلک های خسته اش را چند دفعه با عصبانیت به هم فشار دهد .
ننه سودابه ازمیان خرت و پرت های داخل کمد ،آلبوم رنگ پریده ای را برداشت ،وبه سوی تخت خواب رفت .کناره مش رحیم نشست.مش رحیم همچنان به لامپ خیره بود.ننه سودابه آلبوم را باز کرد و به اولین عکس چشم دوخت.در عکس مش رحیم لباس دامادی بر تن داشت وبا دودستش تور تاج عروس ننه سودابه را کنار میزد.هردو میخندیدند.
مش رحیم سرفه کرد .ننه سودابه آلبوم را بست ،وخیلی ارام سررش را روی سینه مش رحیم گذاشت.
مش رحیم زمزمه کرد: (( دوستت دارم ))
ننه سودابه باصدای گرفته گفت:((دوستت دارم ))
ننه سودابه چشم هایش را بست ،وبه خواب عمیقی فرورفت .مش رحیم دیگر سرفه نمی کرد ،وهمچنان به لامپ خیره بود که هرلحظه احتمال داشت خاموش شود.
کورش ساسانیان/ بهار ۱۳۸۸