خيلي كثيفي،توف به ذاتت بياد،مادر...استغفرالله، حيف چند تا آدم با شخصيت به اين وبلاگ سر مي زنن و به احترام اونا نبايد هر چيزي به زبونم بياد.
مثل مورچه اي كه كف دست يه آدم الافي كه تو صندلي پارك نشسته و بزرگترين تفريحش پك عميق زدن به سيگارِ،به بازي گرفته شده،با من بازي مي كني.
اين درگيري اصلا منصفانه نيس.كاش زورم بهت مي رسيد،اونوقت مي دونستم باهات چي كار كنم،بلايي سرت مي آوردم كه ديگه هيچ وقت هوس نكني منو بازي بدي.
راستش رو بخواهي تو اين چهار سال دانشگاه خيلي ها رو ديدم كه به بازي گرفتي،مخصوصا بيشتر جنايت هات رو توي سلف ديدم . يه گوشه آروم مي شستم بدون اينكه چلب توچه كنم تا متوجه نشي و زير چشمي مي پاييدمت كه چطور يا دوستام و بقيه دانشجوها بازي كثيفت رو شروع مي كردي. بيشتر اون بنده خداها نمي دونستن كه با تو طرفن. اون لحظه دوست داشتم پاورچين پاورچين از پشت بهت نزديك شم و دستم رو بزارم رو شونت و وقتي برگشتي محكم بكوبونم تو دهنت تا دندونات بريزِ تو حلقت و راه نفسِت بسته شه و جونت بالا بياد. ولي حيف كه تو نامرئي هستي و قوي.
انقدر زرنگي و فراست داري كه هر چيزي كه ازش متنفر هستيم رو آروم مي كني تو پاچمون تا اونُ به عنوان يه همراه بپذيريم يا شايد هم تحملش كنيم. مثال بزنم؟ سالخوردگي شايد هم ازدواج و ...
بايد اعبراف كنم بد جوري ازت مي ترسم،آره همينو مي خواستي بشنوي؟ من ترسوام،من ترسوام، هميشه از اين ترس داشتم كه بخام واردت بشم،انقدر كه از تو مي ترسم از جن نمي ترسم.
الان هم خودم رو بصورت شناور تو دستات رها كردم تا هرطرف مي خواهي منو ببري.
اما بترس از اون روزي كه در برابرت طغيان كنم.

